|
موج خاموش | ||
|
" من آوردمت اینجا که گشنی و سرما و دربه دری یکی مثل من ازت بار نیاره تو خودت رفتی تو کاره اون یارو دم کلفته.که باج بگیری ازش و سرکیسش کنی.از الان تا چهل ساله دیگه چسونه واویلا! دل تو دلت نباشه تا من به قول تو بیست تومنی یه روز بعدازظهر هوس نکنم به پاشا جونت بگم سر میلیونایی تو کلت بود چطور جلوی دوربینه قایم شده خندیدی،عشوه ریختی و میلیونای هنوز نگرفتت رو تو مخت شمردی! که نشد. نشد و گندش درومد . گندش درومد و آدماش ریختن تو خونه و اون زخم رو گذاشتن پا اَبروی من. پای ابروی من که تو لگد نخوری. حالا جار میزنی شغل منو؟! بی چارگی منو؟! " حوالی اتوبان / سیاوش اسعدی.۱۳۸۸ برچسبها: حوالی اتوبان [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:32 ] [ left hand ]
:. نگاه می کنم می بینم که حدود یکسالی میشه که پیوندیهای وبلاگم کم شدن که زیاد نشدن. وبلاگه و خونده شدن و نظر داشتن که اونم نداشته باشی دیگه چی میمونه ازش؟! تو این فکر بودم منتها خب خدمت خودش یه تاخیر بود و گذاشتیم این حرکت رو برای بعد از خدمت که اقلا آدمهایی که اینجا میان با پستهای تاریخ قدیمی و آپهای دیر به دیر مواجه نشن. لپ کلومش اینه که تو پیوندهای خودتون وبلاگهایی که سر و تنشون به هم چفت و ارزیدن دارن رو معرفی کنین.آدمهایی که دغدغه هاشون متنوع هست و حس و حال نوشتنشون مثل حرکت لاکپشت تو جاده نیست و گیر دارن و گیر میدن در اولویت معرفیتون باشن.یادتون باشه که این وسط خط قرمزهاشون هم با خط قرمزهای من خیلی تفاوت رنگ نداشته باشند.
.: آقا/خانم فیلم مفت گیر اومد یکی از ما دو نفر رو دیدیم. درجه فیلمش که از متوسط هم پایین تر بود ( وقتی مفتکی باشه این ریسکها هم رو شاخشه). بازیگرش که مرد باشه،عرضم به حضورتون که آقا رادان بود که نقش مهندس باکلاسیه که دارای دستگاه عریض و طویلی از زنان رنگارنگ و مردان ژیگول که تو کار معماری و طراحی و خلاصه ازین قسم شغلهای شکیل باشن، هست. اونطرف هم خواهرزاده ی تهمینه میلانی ( الیسا فیروز آذر یا آذرپور یا تو این مایه ها) یه عکاس،طراح،اتودزن یا چیزی تو این جور مایه ها بود که میگن تصادفی (شما بخون) با مهندس آشنا میشه و یه داستانی شکل میگیره تو مایه های قره قوروت که شما لطف کنید برید بقیش رو از روی فیلم ببینید. تهمینه میلانی هم انگار شده خاکستر سیگاری که به فیتیله رسیده. واکنش پنجم و نیمه پنهان کجا ؟! این فیلم کجا!؟ ما که زیاد خوش نشدیم با دیدن فیلم شما ببین شاید چیزکیف شدین. هان؟!؟
:: فیلم بیتا رو جست و گریخته از قسمتهای ضبط شده توی فلش دیدم.(خونه شلوغ شد و دیگه فاز نداد تو همهمه این قسم فیلمها رو ببینیم)به مناسبت نزدیک شدن به سالروز تولد دارنده ی معروف شبکهI&U ، چهارتااز بهترین فیلمهای خانوم خواننده_بازیگر ف.آتشین(همسفر،ممل آمریکایی،بی تا، در امتداد ... ) معروف به جوجوش(به قول عربها) رو هر هفته جمعه ساعت 10 از همین شبکه پخش کنن.توی جسته گریخته نگاه کردن نمیشه خیلی حکم کلی داد که بد بود یا نه ولی یه مقایسه با فیلم فرضا همین یکی از ما ... به نظرم ارزششون دست کمی از نامبرده سینمای این ور انقلاب نداره. بیتا یه دختر شونزده- هفده ساله ی ساده،نترس،دروغگو و خیالباف تابع شرایط زمان خودش هست که با یه روزنامه نگار به نام کوروش که یه آدم فرهنگیِ روشنفکر زمان خودش محسوب میشه دوست هست و اما جریان براش جور دیگه ای رقم میخوره. بیتا یه خورده شخصیتش و مخصوصا دروغهاش آدم رو یاد اِتی فیلم بوتیک می اندازه.ساخت فیلم برای اوایل دهه پنجاهه. فائقه جایزه سپاس(همون سیمرغ این ور انقلاب) بهترین بازیگر زن توی سال پنجاه و یک رو برای این فیلم گرفت. اولین حضور سینمایی پروانه معصومی که نقش همکار عشقه بیتا، کوروش رو داره با این فیلم رقم خورده (گویا). مهین شهابی هم نقش مادر بیتا رو داره و جالبتر بازی عزت الله هست که اینجا بابای مریضه بی تاست که از صحنه های جالب و قوی فیلم محسوب میشه.جالب انگیز دیگه ی فیلم تیتراژ اولیه اش هست که خیلی ایرانیزه هست و کاره یه ارمنی به نام لوریس چنگاوریانه. چون فیلم دامبولی نیست پیشنهادش کردم.اگر دایره زنگی دارین کافیه من و تو رو جمعه ها حول و حوش ده شب با کنترل رصد کنید.(اگر نداشتین چی؟! هیچی دیگه همین ساخت ایران و پیتزا مخلوط و سریال شبکه سوم و دوم و اول و آخر رو ببینین!) +واسه سینما زیاد نمیشه خط و مرز درست کرد این رو آقایون نتونستن بفهمن یا نمی خوان بفهمن. [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 15:5 ] [ left hand ]
:. هیچ روزی از روزهای خدمت مثل لحظه و روزهای ترخیصی به آدم حال نمیده.وقتی برگه های تصفیه ات رو میگیری تو دستت و امضاء جمع میکنی کیفش کمتر از صبح پادشاهی نیست. برگه تصفیه مثل بالونیه که دورش رو کیسه های شنی گرفتن و هر امضاء حکم رها کردن یکی از اون کیسه هاست که تو رو از زمین کنده و به هوا نزدیک تر می کنه. وقتی تو پادگان میچرخی واسه گرفتن امضاء هر سربازی که می بیندت دوست داره میلیون بده جای تو باشه.خوشحالی تو پوست تو هست و حسرت تو نگاه دور و بریات مخصوصا هم برجیات. 29/1/91 یکی از دوست داشتنی ترین روزهای زندگیم نام گرفت حتی شیرین تر از قبولی و فارغ التحصیلیم. .: چون یه مدت از همه جا خبردان نبودیم و تقریبا ذهنمون گیر چیزهای دیگه ای بود طبیعیه مغزمون هم مثل خر تو گل گیر گرده، شده و فعلا که زور میزنم جز به صدای زرت و زورتش به چیز دیگه ای نرسیدیم. امیدواریم مدتی که گذشت خودمون رو اُلِکا کردیم بازم بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر اینجا رو به روز کنیم. توقع ندارین که اینجا رو پر از زرت و زورت کنیم! سطح کلاس شماها مسیه و رونالدوییه نخوایین سطحتون شیث رضایی ای بشه! :: ایام فاطمیه رو تسلیت میگم.ما رو هم از لیست دعا شوندگان جا نیاندازین. [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:30 ] [ left hand ]
.:. الان اگر به یه ماهی بگن بیا امسال شو 50 تومن! فکر میکنی اصلا حباب هم برات بسازه؟! پس نیفته نیاد روی آب خیلیه! آخه 3500 تومن قیمت یه ماهی گیریم سه چهاردنبه هس؟!آدم بی اعصاب میشه و میگه اصلا خودم ماهی بشم و بپرم تو تنگ و سیزده روز هی از پایین برام بالا و از بالا بیام پایین تو این احوال دو تا دم هم بزنم.اصلا آدم یه دو هزاری میزاره روش یه ماهی میخره میخوره چه کاریه!؟ فسقلی که بودیم با دو جفت دمپایی کهنه صاحب دو تا ماهی دو دنبه متوسط میشدم و با چهارتا دمپایی کهنه صاحب یه چهار دنبه ملوسک که وقتی دم تکون میداد آدم تو اونجاش قند آب میشد بود.یا 50 تومن میدادیم یه ماهی قرمز که رو چش چپش یه لکه مشکی بود می خریدیم.با دویست تومن چهارتا می خریدیم به نیت چهارتاییمون که وقتی هنوز سال نو نشده بود جنازه ی یکیشون همچین یتیم وار رو آب میومد دعوا بود که این کشته ی فتاده در تنگ آب مال کیه؟! اصلا ماهی می بینم دم دمای عید یاد ماهی خز جونه ی خونه دایی خدابیامرزم می افتم که شیش سال روی لبه ی پنجره آشپزخونه تو تنگ کوچیک بود و رنگش از قرمزی به خاکستری رسیده بود ولی عمرش هنوز بلند بود.پدر سوخته نفهمیدیم نژادش چی بود.نه مثل ماهی های الان که با ویتامین و قرص تو تشت همچین واست ادا و اطوار در میارن و همچی رقص می کنن که جمیله هم اونجوری نمیتونه چشمات رو مبهوت کنه. ولی هنوز خونه نرسیده و تو تنگ نرفته از تب و تاب می افتن و یه گوشه اون پایین مایینای تنگ گل گرفته میشن و فردا صبح هم می بینی بلههه ماهی هست اما جنازه. لاکردار ریشه اعتیاد حتی به ماهی ها هم رسیده انگاری!تا کجا آخه!؟
عید دیگه و ... :: ایرانی باشی معمولا زمستون رو عرفا یا با عید شروع می کنن یا با نوعید.امیدواریم که رنگ نوعید رو نبینید و حالا حالاها عید دار بمونید.به قول فالگیر " کسل کننده ترین عیدها بهتر از نوعید داشتنه."و از طرف خودم به شما دوستان رسیدن موعد حال و سال نو رو تبریک میگیم چی پیش پیش چه پس و پیش چه در جای خویش! امسالتون بهتر از اونسالتون. [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 9:54 ] [ left hand ]
:. " سکوت. سرها پایین بود، خودش خواسته بود دم نزنند تا او سخنرانی کند، یدالله سر بلند کرد و با چشمهایی نم دار زل زد به او. آشور به سخنرانی اش ادامه داد: دیوونه، خیلی راحت موجی یعنی دیوونه، حالا ئی کلمه آبرومندشه.گاهی وقتا احترام هم داره.دیوونه همیشه دیوونهاس.ولی موجی خیر. مثل موج میمونه که یه وقت هست و یه وقت نیست. برا همی ئو تف ننگی که تو صورت دیوونه می اندازند، تو صورت موجی نمی اندازند و براش احترام قی می کنند. موجی یعنی دیوانه رسمی جنگ با حقوق و مزایا و بیمه که اگر خیلی پررو باشه و از رو نره و بتونه پرونده ای سی خودش تو بنیاد جفت و جور کنه و درصد بگیره یه چیزی هم نصیبش میشه ولی اگر مثل مو باشه که ئی بنیاد رو به هیچ هم حساب نمی کنم ...." این هم قسمتی از یک رمان به نام حیاط خلوت که تقریبا یک ماه وخورده ای پیش خوندمش.تصادفی تو کتابخونه پادگان پیداش کردم.همینجوری که قفسه های کتابهای قسمت رمان و ادبیات رو که نگاه می کردم چشمم خورد به عکس روی جلدش که چندتا جوون کنار هم ایستاده بودند.خم شدم یه صفحه از وسط کتاب رو باز کردم و چند خطیش رو خوندم بدم نیومد و احساس کردم میتونه خوندنی باشه و انتخابش کردم. اما درمورد چه جوری و چه مدلی بودن رمان باید بگم که اگر فیلم ضیافت کیمیایی رو دیده باشید!داستان این کتاب هم یه جورایی شبیهش هست.منتها تو فیلم قرارها مشخص و توافقی بودن ولی تو کتاب خمپاره های جنگ که میافتن تو خرمشهر و آبادان باعث جدایی چندتا(گمونم 6نفر) دوست که تا دیپلم با هم بودن شده بود و نزدیک به 12 سالی دور و بیخبر از هم میشن. یک اعلامیه تو روزنامه شروع این قصه و ماجراهای بعدی رمان هست. ارزش خوندن رو داره البته از نظر من.جنوب و جنگ و بعد از جنگ و آدمهاش زمینه و فضای تعریفی داستان ها و شخصیت ها هست. یه خاطرخواهی قدیمی هم هست واسه احتیاط! حیاط خلوت / فرهاد حسن زاده / تهران چاپ 1382/2900تومان/351 صفحه. [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 18:40 ] [ left hand ]
ما مهندسها هم باید سوال جواب شیم تا چند روزی بتونیم بیام صفا سیتی ..... یه فحشی هی میاد تو دهنم اما قورتش میدم!
+ این همه انصاف خدا رو کی میتونه شاکر باشه؟! + این نوشته رو داشته باشین تا برگردم. [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 8:54 ] [ left hand ]
.:جای بدی افتادم واسه باقی مانده ی خدمتم،به یکی از تبعیدگاه های ارتش برای سرباز و ارتشیه!(به قول خودشون پرسنل پایور) جماعت.جایی که محرومه! هم از لحاظ امکاناتی هم از لحاظ فرهنگی منتها فرهنگیش مثل خار تو چشمه.اینکه اونجا چه کاره شدم و چه کار می کنم جزو حفاظت گفتار هست و فعلا توضیحی ندارم بدم.بعدترها که ما و ارتش رابطمون عین زن مطلقه از شوهر شد یه اشاره هایی کوچک می کنم در غالب چشم و ابرو. در یک کلام وضعیتش زیبا تُخمیه! (شرمنده اخلاق همه ی حضار اعم از نسوان و مردان گاها بعضی از کلمات میتونن مفهوم رو برسونن و بعضی از کلمات نوچ!) اینجا ارزش ستاره هابرعکس تهران معلوم میشه و یه جورایی عامل نجات ما هستند و بُرش آفرین. یه دو سه روزی برای تنظیم روحیه اومدیم روی آب تا تنفس بگیریم.تا شنبه اینجام. .: محرم امسال از اولش تا آخرش بدجور موند تو حلقمون و تا اربعینشم احتمالا تو حلقم خواهد بود.کفری ام و کاش این دوره کد ما کمی جا به جا میشد تو تقویم و اقلا تعطیلات پایان دوره می خورد تو دهه اول محرم بالکن امسال هم مثل گذشته ها همچین تو فیض بردن،اندازه ته دیگی هم نصیبمون میشد خوشحال می شدیم. اما نشد، این کفری بودن رو وقتی میتونی بیشتر بفهمی که وقتی اکثرا تو خیابون و هیئت ها داشتن واسه خودشون از حال و هوای محرم استشمام و استدراک میکردن مای خوش شانس! " افسر آش" روز عاشورا بودیم تو آشپزخونه ی پادگان و داشتیم اوضاع رو چک میکردیم که فلان سرباز سیب زمینی رو خوب پوست بکنه و حواست باشه سربازی جیم نشه و مدام ارشد آشپزخونه رو به حواس جمعی و پیگیری کارها سفارش کنی و این وسطها هم هراز چندگاهی از تلویزیون بشینی عزاداری کرمان و زنجان و بوشهر و تبریز و آران و بیدگل و سریالهای صد من یه غازی رو ببینی! کمکی که به حالت نمی کرد و بهتر دلخورترم میکرد. واسه من این دلخوری از دلخوری مداحی که بدلیل جراحی حنجره صداش در نمیاد کمتر نبود. از هفت هشت سالگی یاد ندارم شبهای محرم و روز تاسوعا و عاشورایی رو تو مکان بسته ای از جنس خونه باشم چه برسه به آشپزخونه.البته تو آشپزخونه ای باشی با رضایت و اختیار و واسه پخت و آماده کردن نهار و شامهای نذری یه بودنه و تو آشپزخونه پادگان بودن یه بودنه دیگه ایه! محرم امسال یه تجربه جدید اضافه کرد به همه تجربیات بیست و خورده ای محرمیه قبلیم. ای عجل اگر مهلت دادی سال دیگه محرم باشیم از خجالت خودمون و خودش در بیاییم. + آقای نادری وبلاگ و تعطیل کردی یه آدرس میل بده هر از گاهی ازت بی خبر نمونیم. آدم یهو تعطیل میکنه؟! + خانوم دکتر پرپر این آدرس وبلاگت هیچ وقت به خانه ای مجازی ختم نمیشه و میره ترکستان. قضیه ش چیه؟ گفتم نگین سر نمیزنیم به وبلاگتون.میخواییم اما آدرستون مشکل داره. + کی قالب ما رو جابه جا کرد؟! عجب گیری کردیماااا!!؟ [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 14:34 ] [ left hand ]
+ اینترنت که نداریم. حال مانیتور هم نداریم. خدا قوت کافی نت!
[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 17:57 ] [ left hand ]
:. " شفق، پندار، بیدار و آزاد را می شناسم. دو تای دیگر را نمی شناسم. تا حالا اصلا آنها را ندیده ام. یکیشان را دکتر صدا می کنند. انگار برایم باور کردنی نیست،تو جلسه ای هستم که یکی شان دکتر است.همه، هفت نفریم. دکتر ریش بزی دارد. قامتش میانه است نگاهش تا عمق وجود آدم می نشیند. هوای زیر زمینی خفه و گرم است. یک پنکه از سقف آویزان است و تق تق می کند. یک تنگ آب هم هست با چند لیوان. گچ دیوار های زیر زمین طبله کرده است. پایین دیوارها شوره زده است. دکتر پیپ می کشد. شفق سیگار می کشد. دکتر مرا خوب می شناسد. از حرف زدنش پیداست. حرف از کارگران جوان ریسندگی است. مرد دیگری که کنارش نشسته است، کوتاه و لاغر است. کوسه و آبله رو هم هست .... " ( همسایه ها اثر محمود احمد. چاپ اول: 1353. چاپ چهارم: 1357. انتشارات امیر کبیر قیمت6500 تومان ). :. قبل از رسیدن به دست من چندباری دست به دست شده بود. یعنی تا نوبت من بشه یک هفته ای سماغ مکیدیم. تو سه روز تمومش کردم. رو آخرین صفحش شماره 502 زده بود. البته اگر خونه بود و شرایط جور تر به دو روزم نمیکشید. اما خب تو خدمت هرجا که راه داشت و فرصت محیا بود حالا تو آنتراکت کلاسها بود یا حین تدریس یا موقع ولو شدن روی تخت و نزدیکی های خاموشی یعنی تا اونجا که پلکها سنگین نبود می خوندم. از همون دو صفحه تصادفی که از دست معروف گرفته بودم تا ببینم چی میخونه چشمم رو گرفت. از نوع روایتش خوشم اومد.بنظرم کتاب هم مثل لباس پشت ویترین اگر خوندنی باشه چشمکه رو می زنه. داستانبخشهایی از سیزده – چهارده تا هیجده سالگی زندگی خالد نامی هست از حاشیه های آبادان میانه دهه 1320 و سالهای نزدیک به ملی شدن صنعت نفت. یه رمان با پس زمینه های اجتماعی (پر رنگتر)، سیاسی و عشقی و جاهایی هم زده به خاکی. حین خوندنش قسمتهایی از فیلم "گوزن ها" میومد جلو چشام مخصوصا اونجاهایی که مربوط به همسایه ها و روابطشون بود. یا اگر کتاب "دندیل " رو خونده باشید خیلی به لحاظ فرم و روایتی شبیه بهش هست. چون اصطلاح سبک ادبیش رو نمی دونم از نمونه گویی استفاده می کنم بلکن حساب بیاد دستتون که چطور چیزی رو بهتون معرفی کنم. اگر هم نه فیلم رو دیدین نه کتاب دندیل رو خوندین پیشنهاد بی ارزشی نیست منتها برای +18 . اگر بلند شی بری کتابخونه بگی رمان همسایه ها رو می خوام از فلان کس نمی دونم به در بسته می خوری یا نه! چون بعد از انقلاب تجدید چاپ نشده یا تو اینی که دست من هست آخرین چاپش همون سال 57 هست. نویسندشم تا حالا نمرده باشه پاش لبه گوره( تحقیقات نشده می گم )و بی مایه فتیر ترین راه رو برای گیر آوردنش می تونه اینترنت باشه. چندتا مجموعه قصه هم ازین نویسنده وجود داره مثل مول، دریا هنوز آرام است،بیهودگی، و... چندتای دیگه . منم تصادفی خوندم لذا بیشتر از اینی که گفتم نمی دونم " احمد محمود کیم دی؟!" آخر نوشت ::> 1) به پیشنهادهای خوندنی به این سبک از سمت شما حتما بها داده می شود پس اگر همچین رمانهایی دارین اسم بدین جورش می کنم. فقط توجه داشته باش که معرفیت "made in iran "باشه! 2) برای حفظ وقت شما و کمتر به دردسر افتادنتون برای هر دو پست یه نظر گذاشتم که با هر کدوم که حال کردین برای گفتگو ما رو هم در جریان نظریاتتون قرار داده باشید. [ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 19:39 ] [ left hand ]
دوم .: گرچه بعد از چند سالی دوباره موقتا اجاره نشین شدیم ( الان تقریبا داره به دو ماه نزدیک میشه کمی خبر بیات شده ) ولی همین که 75 تا پله رو از زندگیمون محو کردیم و به چهارتا رسوندیمش خودش کلی سرخوشی و خوشحالی داره. هر، چندسالی یه خونه عوض کردن هم خالی از لطف نی.گرچه این برام چیز جدیدی نیست عادتی بود که فقط یه مدت ترک شده بود. خدایا این مفصل زانو و کمر صبح و شب دارن شکرت رو بجا میارن و انگار دنیا رو داده باشن بهشون! به خدا !؟!! باور نمی کنین هر بار که پا رو خم و راست می کنم چق چق کنان می گن اوستا کریم خیلی می خواهیمت! بدلیل تغییر مکان خط ADS هم فعلا تعطیله و وقتی که با پرسرعت کار می کنی کار با دیال آپ برات عین عذاب وعده داده شده هست. اینه که مدتی تاخیرات داریم در آپدید کردن این مکان و پاسخگویی به نظرات شما دوستان وبلاگی. بنابرین خدایا این تاخیرات رو به تعجیلات بدل بفرما. سوم :. شعار بانک ملی این بود "هر جا سخن از اعتماد هست نام بانگ ملی ایران می درخشد" اما الان میگم "هر جا سخن از اختلاس هست نام بانگی ایرانی بر زبان هست! ". به قول یکی از بچه های آسایشگاه " سه هزار میلیارد تومن چندتا صفر داره؟!؟"گور باباش حالا هرکی برده و خورده نوش جونش، بادگلوش رو هم بزنه که خدایی نکرده رو دل نکرده باشه. آقا می تونسته و جنم داشته شما هم اگر مشکل داری برو باهاش یقه به یخه شو! آگهی جدید شرکت ایران حمقا و شرکای بعضا سیاسی : اقامت به شرط اختلاس!! شرکت ایران حمقا و ... با توجه به استقبال گسترده و پذیرش آسان اقامت در کشورهای برتر در نظر دارد علاقه مندانی را که قصد اقامت در کشورهای مذکور را دارند درخواست می شود مدارک اختلاس اعم از کلان ، ریز اختلاس خود را جهت بررسی شرایط به آدرس دفتر مرکزی واقع در برج سکویا میل بفرمایند .......... افتخار ما اختلاس ماست. چهارم :: می گن تو بازی معروف " شادی بارماخ ها " اگر شیث دو تا گل میزد یقینا حامله می شد! سرتون رو روی این قضیه زیاد درد نمیارم فقط کوتاه عرض می کنم که بابا حالا اینها یه گلی زدن و باهم خوشحالی هم در کردند ما یادمونه بچه ها تو راهنمایی و دبیرستان و و البته دوران مقدس سربازی هم وقتی گل نمیزدند و برای درمان سرپایی بیکاریشون با هم ازین شوخی ها می کردند. حالا ش.ر شانس آورد که به تور آدم منصفی خورد.... ( آریایی یعنی نجیب زاده!! ) " امروز قصه ها پر از گوسفند شده نقش منفی با بزهاست گرگها آدم شدن! " [ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 19:30 ] [ left hand ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||